|
|
|
|
|
سخنران در حالی كه یك 20 دلاری را بالای دست برده بود، از 200 نفر
حاضر در سمینار پرسید: «چه كسی این 20 دلار را میخواهد؟» همة
دستها به بالا رفت. او گفت: «قصد دارم این اسكناس را به یكی از شما
بدهم؛ اما اول اجازه بدهید كارم را انجام دهم».
سخنران 20 دلاری را مچاله كرد و دوباره پرسید: «هنوز كسی هست
كه این اسكناس را بخواهد؟» دستها همچنان بالا بود. او گفت: «خُب
اگر این كار را بكنم چه میكنید؟» سپس اسكناس را به زمین انداخت و
آن را زیر پایش لگد كرد.
او 20 دلاری مچاله و كثیف را، از روی زمین برداشت و گفت: «كسی
هنوز این را میخواهد؟» دستها همچنان بالا بود. سخنران گفت:«دوستانِ من، شما همگی درس ارزشمندی را فرا
گرفتید. در واقع چه اهمیتی دارد كه من با این 20 دلاری چه كار كردم؛
مهم این است كه شما هنوز آن را میخواهید. چون ارزش آن كم نشده
است. این اسكناس هنوز 20 دلار میارزد.
خیلی وقتها در زندگی به خاطر شرایطی كه پیش میآید، زمین
میخوریم، مچاله و كثیف میشویم، احساس میكنیم كه بیارزش
شدیم، اما اصلاً مهم نیست كه چه اتفاقی افتاده و چه اتفاقی خواهد
افتاد. شما هرگز ارزش خود را از دست نخواهید داد؛ كثیف یا تمیز،
مچاله یا تاخورده، هنوز برای كسانی كه شما را دوست دارند و برای
كسی كه شما را خلق كرده، ارزشمند هستید.
خدا هیچگاه بندهاش را فراموش نمیكند». |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 13:58 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
برای تو می نویسم ... زندگی می گذرد چون عابری از این گذر اما تو هیچوقت نمی گذری نه از من و نه از خاطر من... این را قلبی می گوید كه تو را با تمام وجود باور دارد ودوستت دارد... اگرچه فراموشم كردی اما صدائی از درون قلبم فریاد می زند كه : هر نفس من به اسم توست و این نفس توست كه مرا زنده نگه داشته ... بر هر صفحه از قلبم نام تورا می نویسم و فریاد می زنم همیشه به یاد تو خواهم بود... حتی اگه گمان كنی از یادم رفتی هیچ نمی گویم زیرا كه خدا آگاهست و من به خدا امیدوار... سكوت می كنم اما درونم غوغایست نا فرجام... بی تفاوتم می پنداری اما خبر نداری كه در دلم چه میگذرد... این كه تو سالمی و خوشحال برای من بس است... برایت دعا می كنم آن هنگام كه همه در خوابند و خداوند است كه همیشه بیدار می ماند... همیشه با ماه و ستارگان از تو سخن می گویم ... همیشه از خدامی خواهم كه مراقبت باشد... هیشه دلم را با یك عالم شبنم اشك كه به روی گلبرگهای این گل سرخ نشسته برایت می فرستم...
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 13:48 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
بـــه نام خــــــــداوند چشــمان تو خدای هنرمنــد چشمان تو همان که جهان را چنان ساخته ست که باشد خوشايند چشمان تو همــــان که خودش مانده تو کيستی ودرچون ودرچندچشمان تو نگــــــاهی و آهـــی و بی اختيــار دل افتاد در بند چشــمان تو به هر گونه می خواست ما را کشيد نگـــاه توانمند چشمـان تو و هر گونه می خواست ما را کشيد نگــاه هنرمند چشمان تو گرفتـند از کـــاسه ی چشـــمهـام گدايی لبخند چشمان تو کجـــا را بگــردم که پيدا کنــم؟؟ دو خورشيد مانند چشمان تو |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 13:21 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام اوکه عشق است و عشق ورزیدن به او عبادت ...
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 8:27 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 20:27 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
بی اراده متولد می شویم، بی اختیار می میریم
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 12:36 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
هیچ کس را نا امید نکن شاید امید تنها چیزی ست که او دارد از کسی که دوسش داری ساده دست نکش شاید هیچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی و از یکی که تورو دوست داره بی نفاوت نگذر چون ممکنه دیگه کسی مثل اون تورو دوست نداشته باشه
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 12:34 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
در هنگام بدرود وقتی که چو مرغان از آشیانه پر گشودیم شاید که مردیم شاید که همدیگر را هرگز ندیدیم از همین امروز که در کنارت هستم برای فردا و فرداهایی که نمی بینمت دلتنگم
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 15:20 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
گویند خداهیشه با ماست ای غم نکند تو هم خدایی؟
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 22:10 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
تو ای شاعر که از شادی دلت شاد است و از مستی سرت مست به من برگو تو جز مینا و چنگ و تار کنار آب و زلف یار که بارز میشناسد عشق را چه میدانی ؟ تو با آن لعبتان مست و مخمورت که خوش مستانه میخندند و میرقصند به مستی گفته ای آری به مستی گفته ای زندگی زیباست زندگی در بند زشتیهاست غمش امروز غمش فرداست تو از آن کودکان لخت و عور پشت بازار محل ما که بر آشغالدان کوچه بالای شهر از بهر نانی میزنند له له خبر داری ؟ تو از آه یتیمی که سحر آه میکشد و از آهش تمام پرده افلاک میسوزد چه میدانی ؟ تو در مستی گفته ای زندگی زیباست زندگی در بند زشتیهاست غمش امروز غمش فرداست من محجور که چون منصور به دار نامرادی میرهانم جان ز بند جسم تو و شعرت به خاطرآرم و گویم که: گاهی زندگی زیباست زندگی در بند زشتیهاست غمش امروز غمش فرداست... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 0:10 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 15:59 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 22:49 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
بزار رو شونم سرتو چشمایخیس و ترتو بزار تا سیر نگات کنم بو بکشم پیرهنتو بغل کن و بچسب بهم بکش دوباره دست بهم جز تو کسی رو ندارم نزدیک تر از نفس بهم ... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 22:36 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
من خم ابروي تو را به هر كسي نمي دهم سلسلة موي تو را به هر كسي نمي دهم اي گل گلفروش من، گل بفروش و گل ستان شاخِ(شاخه) گل روي تو را به هر كسي نمي دهم رشتة گيسوان تو حلقة دام شبروان رشتة گيسوي تو را به هر كسي نمي دهم مي روم از بر تو و در هوس خيال تو قامت دلجوي تو را به هر كسي نمي دهم اي همة وجود من بسته به تار و پود تو خندة نيكوي تو را به هر كسي نمي دهم بوي هواي كوي تو،كشت مرا غمزه اي عطر تو را، بوي تو را، به هر كسي نمي دهم كاتب اگركه عاشقي، دل بستان و دل مده من خم ابروي تو را به هر كسي نمي دهم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 0:25 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
آدمک آخر دنیاست ... بخند ...
آدمک مرگ همینجاست ... بخند آن خدایی که بزرگش خواندی ... به خدا مثل تو تنهاست ... بخند ... دستخطی که تو را عاشق کرد ... شوخی کاغذی ماست ... بخند ... فکر کن درد تو ارزشمند است .. فکر کن گریه چه زیباست بخند ... صبح فردا به شبت نیست که نیست تازه انگار که فرداست ... بخند .. راستی ! آنچه به یادت دادیم پر زدن نیست ، که درجاست ... بخند . آدمک نغمه ی آغاز نخوان به خدا آخر دنیاست ... بخند |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 16:31 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
تو را گم کرده ام امروز و حالا لحظه های من گرفتار سکوتی سرد و سنگینند و چشمانم که تا دیروز به عشقت میدرخشیدند نمیدانم چه غمگینند برایم چشمهای روشن تو چراغ روشن شب بود نمیدانم چه خواهد شد پر از دلشوره ام بی تاب و دلگیرم کجا ماندی؟ که من بی تو هزاران بار هر لحظه میمیرم... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 15:11 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
تولدت مبارک ... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 12:58 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم همان یک لحظه اول که اول ظلم می دیدم از مخلوق بی وجدان جهان را با همه زیبایی و زشتی بروی یکدیگر ویرانه می کردم عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم که در همسایه صدها گرسنه , چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم نخستین نعره مستانه را خاموش و آن دَم بر لب پیمانه می کردم عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم که می دیدم یکی عریان و لرزان , دیگری پوشیده از صد جامه رنگین , زمین و آسمان را واژگون ، مستانه می کردم عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو آواره و دیوانه می کردم عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان سراپای وجود بی وفا معشوق را پروانه می کردم عجب صبری خدا دارد ! چرا من جای او باشم ؟ همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و , تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد ! و گرنه من بجای او چو بودم یکنفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه میکردم عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 20:23 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست و من امشب قسم خوردم تو را هرگز نرنجانم... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 15:49 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
آسمان را ديدی؟ آسمان هم ديشب مثل چشمان گل خاطرهام قرمز بود. آسمان سرخ ولی بیاحساس. آسمان! درد مرا میفهمی؟ آسمان! اشک مرا میبينی؟ آسمان دل من غرق دررنگ غم است. آسمان دل من رنگ يک خاطرهاست. آسمان دل من ، رنگ اشک دل تنهای من است. آسمان! درد مرا میفهمی؟ کاش باز هم امشب اين دل خاکی من از زمين پر بکشد. و مرا تا پرواز و مرا تا تنها و مرا تا اوج خيال تک و تنها ببرد آسمان را ديدی؟ آسمان زيبا بود. آسمان درد مرا میفهميد. آسمان اشک مرا هم میديد آسمان سرخ از درد و غم است آسمان ! درد تورا میفهمم آسمان ! اشک ترا میبينم ... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 14:56 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
تو به من خنديدي |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 20:40 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
تولدی دیگر...
بزرگ شده ام نه به اندازه ی گل ها به اندازه ی علف های هرز باغچه مان !!! باز هم فصلی رفت لحظه ای در بر من پر پر شد . انگار دوباره متولد شدم .
تولدم مبارک... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 16:48 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
از ديروزها به دنبالت دويدم و به اميد ديدارت به امروز رسيدم ولي افسوس ، افسوس به فرداها سفر كردي !!!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 16:0 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
غریب من آهنگ غریب روزگارم غمی در انتهای سینه دارم تمام هستی ام یک قلب پاک است که آنرا زیر پایت می گذارم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 15:28 توسط امید
|
|
||
|
|
|
||||
|
|||||
|
+
نوشته شده در جمعه نهم دی 1384ساعت 15:32 توسط امید
|
|
|||||
|
|
|
|
|
وقتي كه من ديگه دوست نداشتم ....يادت افتاد كه يه نفر دوست داره....اونموقع كه من فراموشت كردم ... تازه از من يادت اومد ... يادته بهم گفتي اندازه ي آسمونها دوسم داري؟.. حالا كه من با آسمونا غريبه ام ...يادت اومد كه يه نفر هميشه منتظر بيرون اومدنت از پشت ابرا بود ؟ حالا از اون پشت اومدي ميتابي... ولي ديگه تاريكي عشقت نميزاره ببينمت ....باور اينكه ديگه نبايد دوست داشت تا دوست داشته باشن خيلي سخته |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1384ساعت 15:41 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی دلت ميگيره .. وقتی احساس میکنی توی هفت آسمون یه ستاره نداری .. وقتی می فهمی که دنیا با همه ی قشنگیهای زود گذرش فقط یه بازی بوده و تو بازیگرش ... وقتی چشات پُر از اشک هست و یه شونه ی مهربون برا گریه کردن نداری ..
وقتی چشماتو می بندی و مرگ رو آرزو میکنی .. سعی کن حکمت زندگیت رو بفهمی ... ببین در عوض چیزهایی که از دست دادی چی بدست آوردی ؟ اگر تونستی چیزهایی رو که بدست آوردی، ببینی،بفهمی و درک کنی ... اونوقت تو برنده ای حتی اگر به ظاهر بزرگترین شکست زندگیت رو تجربه کرده باشی! چون با چیزهایی که بدست آوردی میتونی آینده ات رو با پایه های محکمتر بنا کنی ..
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 20:37 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
کاش میگفتی چیست انچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست...
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوم دی 1384ساعت 16:50 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
من از مردم همين شهرم. همهء آدماي اين شهرم دوست دارم . چون تقريبا هيچ کدومشونو نميشناسم . شايدم خيالاتيمو ميترسم با پيدا کردن دوست مجبور بشم از خيالبافي دست بردارم اما اگر دو نفر به قيمت دوستي مجبور بشن تا اخر عمر بهم ديگه دروغ بگن بهتره که در تنهايي بشينن و به چيز هايي فکر کنن که دوست دارن . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 21:9 توسط امید
|
|
||
|
|
|
|
|
هیچکس آب بر زمین نریخت هیچکس برای ما دعا نکرد در تمام راه یک پرنده از وسیع آسمانمان , رد نشد غنچه ای در مسیرمان نبود یا اگر که بود لب به خنده وا نکرد در کناره کویر زیر آسمان صاف و پر ستاره کویر هیچکس من و تو را صدا نکرد هیچکس دلش برایمان نسوخت در تمام راه یک مسافر از کنارمان گذر نکرد آه هیچکس اینچنین غریب مثل ما سفر نکرد
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1384ساعت 21:8 توسط امید
|
|
||